ناصر الدين شاه قاجار

60

سفرنامه عراق عجم ( فارسى )

كرد بعد سوارها را مرخّص فرموديم رفتند و خودمان رانديم براى مرزى جران جناب امين السّلطان و پيشخدمتها و اعتماد السّلطنه همه در ركاب بودند رسيديم بده مرزى جران جمعيّت زيادى از مرد و زن رعيّت سر راه ايستاده بودند خيلى ده آباد و بزرگى است امّا مزارع اين ده خيلى دور از آبادى ده و نزديك بدرياچه است حاصل زيادى هم داشت باغى نيز دارد كه به قدر دو ميدان بالاتر از ده است رفتيم بباغ باغى است طولانى درخت بادام و زردآلو و ساير ميوه‌جات دارد اصطخر بزرگى هم دارد كه دورش درختهاى بيد كاشته‌اند خيابانى دارد كه از سايهء اشجار خنك و باصفا بود قناتى دارد كه به قدر دو سنگ آب داشت چادر ما را لب درياچه زده بودند چادر زيادى هم براى جناب امين السّلطان و ساير ملتزمين زده بودند جناب حاجى آقا محسن و پسرهايش بحضور آمدند مرد سياه چردهء كم‌ريشى هم كه اسمش ميرزا على اصغر است همراه حاجى آقا محسن بود گفتند اصلا خوئى است امّا حالا مدّت بيست سال است در عراق ساكن است مردى است حكمى و بسيار فاضل و حالا جزء اجزاء حاجى آقا محسن است نهار خورديم بعد از نهار جناب امين السلطان كتابچه خزانه را بحضور آورده خواند و آن را صحّه گذاشتيم بعد به قدر نيمساعتى هم استراحت كرده بعد برخاستيم چاى و عصرانه خورده يكساعت و نيم بغروب مانده سوار كالسكه شده آمديم منزل امشب حكيم الممالك آتشبازى فراهم آورده بود بالاى برج رفته